تبليغاتX
" به خدا نگوييد كه مشكل بزرگ داريد به مشكل بگوييد كه خدای بزرگ داريد " اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات FBR تیم وست ویژن تبریز

 قورباغه

اگر میخواهید تیم شما موفق شود توصیه میشود همیشه اعضای تیم را تشویق كنید و كاری كنید كه تك تك افراد تیم به این باور برسند كه برای تیم مفید هستند و موفقیت آنها برای شما ارزش دارد.

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند:

دیگر چاره ایی نیست .شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند.

اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید؟

به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .

او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .

بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار؟

اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟

معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 20:9

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

 تبر

یك روز مسابقه هیزم شكنی برگزار میشود و زمان برگزاری مسابقه یكساعت  بوده است.

وقتی مسابقه شروع میشود همگی گروهها شروع به انداختن درختان میكنند بجز یك گروه كه آن گروه 45 دقیقه اول را فقط به كار تیز كردن تبرهای خود مشغول میشوند بعد از آن 15 دقیقه را صرف انداختن درختان میكنند .

نتيجه مسابقه چه ميشود؟

در آخر همان گروه كه 45 دقیقه را صرف تیز كردن تبرهای خود كرده بودند برنده شدند.

شما در موارد مشابه این چكار میكنید؟

بیایید قبل از انجام كاری تبرهای خود را تیز كنیم و بعد شروع به كار كنیم.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 19:11

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

شما برای رسيدن به اهداف خود چه گامهايی برداشته ايد؟

 گام های كوچك

حكایت

یكی از مربیان بسیار موفق ورزشی، پیروزی های خود را دستاورد پیشرفت تدریجی و مداوم می دانست.

تیم او در سال پیش با تمام كوشش و تلاشی كه به خرج داد، به تیم حریف باخت.

وی برای جبران این شكست، طرحی بر پایه "پیشرفت های كوچك و مستمر " ریخت و بازیكنان را متقاعد كرد كه اگر هر یك از آنها توانایی های خود را در یك مهارت ورزشی تنها به میزان یك درصد بالا ببرند، با اختلاف زیادی از حریف جلو خواهند افتاد.

مربی به بازیكنان گفت كه یك درصد رقم بسیار ناچیزی است، اما اگر ۱۲ بازیكن، هر یك در ۵ زمینه ورزشی به میزان یك درصد بهتر بازی كنند، مجموعه این ارقام به معنی ۶۰ ٪ بازی بهتر است.

در حالی كه برای قهرمانی تنها ۱۰٪ پیشرفت كافی است!

"این كه این استدلال تا چه اندازه درست یا نادرست است،اصلا مهم نیست."

مهم این است كه افراد این هدف را قابل دسترس می دیدند.

همه اطمینان داشتند كه می توانند قدرت خود را به میزان حداقل یك درصد افزایش دهند.

این احساس اطمینان و نزدیك بودن به هدف، موجب شد كه از این حد نیز فراتر رفتند.

جالب این است بدانید كه اكثر آنها ركورد خویش را بیش از ۵٪ ترقی دادند و بسیاری از آنها تا ۵۰٪ بهتر از گذشته شدند.

به گفته این مربی، آنها در سال بعد آسانتر از همیشه مسابقه را بردند.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 21:31

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

شاید داستان زیر را هیچ وقت فراموش نکنید:

در روزگاری كه هنوز بانك خون تشكیل نشده بود، دختر كوچكی بیمار شد و به طور اضطراری به انتقال خون نیاز پیدا كرد.

پزشك معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت كه اگر خون بدهد ممكن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد پسرك لحظه ای تردید كرد، چشمانش لبریز اشك شد و سپس تصمیم خود را گرفت:  "بله ، دكتر من آماده ام ! "

وقتی كه انتقال خون صورت گرفت ، پسر بچه از دكتر پرسید: " به من بگوئید كه كی می میرم ؟ "

فقط آن زمان بود كه دكتر متوجه شد، ‌چرا پسرك پس از شنیدن پیشنهاد او لحظه ای تردید كرده است .

برای آن پسر بچه فقط آن یك لحظه كافی بود كه تصمیم بگیرد جان خود را فدای خواهرش كند.

كسی كه در فدا كردن خود برای دیگری تردید نمی كند همان كسی است كه بی گمان قدم هایش او را به پیش، به سوی آینده ای روشن و به سوی خدا رهنمون می سازند.....

 نتیجه گیری از مطالب فوق بر عهده خواننده میباشد.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 18:3

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

واكسن آبله

در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسن زدن به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیر كبیر خبردادند كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند. به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود. 

هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله كوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچه‌هایتان آبله‌كوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد كشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم. امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌كردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشك‌هایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیده‌اند.

امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌كنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 18:34

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

بياييد از حكايت زير درس بگيريم و بين اعضای تيم رقابت سالم ايجاد كنيم.

 رقابت سالم

در یك كارخانه فولاد، سرپرست شیفت تعداد بهرهای تولیدی یك گروه را در طی هر شیفت ثبت می‌كرد و مدت‌ها بود كه تعداد بهرها از 6 فراتر نمی‌رفت.

سرانجام روزی شیفت اول توانست این ركورد را پشت سر بگذارد و یك بهر بیشتر تولید كند. سرپرست شیفت اول یك عدد 7 بزرگ با گچ روی زمین مقابل كوره ثبت كرد. همان گونه كه انتظار می‌رفت، سرپرست شیفت دوم، عدد نوشته شده را دید و رقابت آغاز شد. كاركنان شیفت دوم بر تلاش خود افزودند و صبح روز بعد كه شیفت اول سر كار حاضر شد نه عدد 7 ،كه عدد 8 را مقابل خود دید.

چند هفته بعد این عدد 9 و سپس 10 شد.

نتيجه:

بسیاری از شركت‌ها گمان می‌كنند رقابت میان اعضای گروه‌های كاری یك ویژگی منفی است. بی‌تردید رقابت بیش از حد مخرب است، اما هیچ گاه نباید سازمان را از رقابت سالم محروم كرد چون این رقابت باعث انگیزش گروه‌های كاری و منجر به اصلاح عملكردها می شود. رقابت سالم، كاركنان را از یكنواختی می‌رهاند و به بالا رفتن توانایی‌ها می‌انجامد.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:25

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

 » تبر «

به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و او نیز قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.

کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم او را به محل کارش برد.

روز اول 15 تا درخت رو انداخت.

کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه.

روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداخت روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟

هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!

گاهی تو زندگی لازمه که یه کم بايستيم و نگاهی به خودمون و كرده هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یك بار تبر وجودمونو تیز کنیم!

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 19:34

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

 فيل

رام كنندگان حيوانات سيرك برای مطيع كردن فيلها از ترفند ساده ای استفاده مي كنند. زمانی كه حيوان هنوز بچه است، يكی از پاهای او را به تنه درختی مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش میكند نمی تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك ای عقيده كه تنه درخت خيلی قوی تر از اوست در فكرش شكل می گيرد. وقتی حيوان بالغ و نيرومند شد، كافی است شخصی نخی را به دور پای فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه ای گره بزند. فيل برای رها كردن خود تلاشی نخواهد كرد.

پای ما نيز ، همچون فيلها، اغلب با رشته های ضعيف و شكننده ای بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگی قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمی دهيم، غافل از اينكه برای به دست آوردن آزادی ، يك عمل جسورانه كافيست.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 20:10

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

 قدرت روحیه 

در خلال یك نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان كامل داشت، ولی سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع كرد.

سكه ای از جیب خود بیرون آورد. رو به آنها كرد و گفت: سكه را بالا می اندازم، اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شكست می خوریم. بعد سكه را به بالا پرتاب كرد. سربازان همه با دقت به سكه نگاه كردند تا به زمین رسید. سكه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله كردند و پیروز شدند.

 پس از پایان نبرد. معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یك سكه واگذار كنید؟! فرمانده با خونسردی گفت: بله و سكه را به او نشان داد. هر دو طرف سكه رو بود!

نوشته شده توسط محمد در تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 17:8

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

آيا شما حرفی كه ميزنيد در موردش فكر كرده ايد؟!

 سه صافی

یوهانس روسلر: شخصی نزد همسایه من آمد و گفت: گوش كن! میخواهم چیزی برایت تعریف كنم. دوستی به تازگی در مورد تو میگفت ...

همسایه ام حرف او را قطع كرد: قبل از اینكه تعریف كنی، بگو آیا حرفت را از میان آن سه صافی گذرانده ای یا نه؟

- كدام سه صافی؟

همسایه ام گفت: اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی كه تعریف میكنی واقعیت دارد؟

- نه. من فقط آنرا شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف كرده است.

همسایه ام سری تكان داد و گفت: پس حتمأ آن را از میان صافی دوم یعنی صافی شادی گذرانده ای. مسلمأ چیزی كه میخواهی تعریف كنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام میشود.

- دوست عزیز فكر نكنم تو را خوشحال كند.

- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال هم نمیكند، حتمأ از صافی سوم، یعنی صافی فایده، رد شده است. آیا چیزی كه میخواهی تعریف كنی، برایم مفید است و به دردم میخورد؟

- نه، به هیچ وجه!

همسایه ام گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال كننده است و نه مفید، آنرا پیش خود نگه دار و سعی كن خودت هم زود فراموشش كنی ...

نوشته شده توسط محمد در تاريخ شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 14:25

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

آرزو و امید

روزی حضرت عیسی ( ع ) در محلی نشسته بود. پیرمردی داشت زمین را برای زراعت آماده می كرد. حضرت گفت: "خدایا ! آرزو را از دل این مرد زایل كن."

همان دم پیرمرد بیل خود را به یك طرف انداخت و روی زمین خوابید . ساعتی گذشت، عیسی ( ع ) باز گفت: "خداوندا ! دوباره آرزو وامــید را به او برگردان."

ناگاه پیرمرد از جا برخاست و شروع به كار كرد. حضرت از او پرسید: "چه شد بیل را بر زمین گذاشتی و باز بعد از ساعتی، آن را برداشتی و به كار مشغول شدی؟"

پیرمرد گفت: "در حین كار كردن با خودم گفتم تا كی باید زحمت بكشی؟ تو پیر و از كار افتاده ای، شاید اجل همین الان به سراغت بیاید. با این اندیشه، از كار دست كشیدم. وقتی روی زمین دراز كشیده بودم، با خود گفتم: حالا كه زنده هستی ، باید كار كنی و زاد و توشه ای فراهم آوری. این بود كه باز بیل را برداشتم و مشغول به كار شدم."

با استقامت می توان امــیدوار بود و با امــید می توان پایداری كرد. كسی كه از رسیدن به مقصود ناامـید شده و استقامت نداشته باشد، همه ی مشكلات را غیرقابل حل می بیند، چرا كه امــید لازمه ی تداوم زندگی است.

ویكتورهوگو معتقد است: "امــید در زندگی انسان همان قدر اهمیت دارد كه بال برای پرندگان."

دهخدا می گوید: "امــید و آرزو آخرین چیزی است كه دست از گریبان بشر بر می دارد."

منبع: تیم وست

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 19:48

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

 تصمیم گیری با لوبیا

متن حكایت

روزی از روزها، در یكی از شركت های صنعتی مدیری توانمند كار می‌كرد كه آوازه "تصمیم گیرنده سریع " را با خود یدك می‌كشید. هر زمان كه یكی از كارمندان آن شركت نزد این مدیر می‌آمد و مشكلی را با او در میان می‌گذاشت، مدیر توانمند ما در حالی كه با یك دست در جیب و یك دست زیر چانه به سقف خیره می‌شد، اندكی به تفكر می‌پرداخت و سپس سریعاً و با اقتدار كامل پاسخ مثبت یا منفی خود را اعلام می‌كرد به طوری كه كارمندان از این همه اعتماد به نفس كه در رییس خود می‌دیدند دچار شگفتی می‌شدند.

پس از گذشت چند سال ، با تصمیمات و تدابیر سریعی كه این مدیر اتخاذ می‌كرد، شركت آنها عالی ترین مدارج پیشرفت را پیمود. داستانهای زیادی در مورد توانایی مرموز تصمیم گیری سریع این مدیر نقل می‌شد و حتی كار به دخالت دادن نیرو های فوق طبیعی نیز كشیده شده بود. یك روز، رییس قسمت فروش شركت نزد او آمد و پس از ارائه طرحی از او خواست نظرش را در باره آن طرح بیان كند. مدیر، پس از برانداز كردن آن طرح و پرسیدن چند سوال، اندكی به تفكر پرداخت و گفت: "طرح خوبی است، آن را به مرحله اجرا در آور". روز دیگری، از مدیر در مورد وضعییت سالن غذا خوری شركت سوال شد و پیشنهاد گردید كه محل آن به جای دیگری تغییر یابد. اما مدیر پس از طرح چند سوال ابراز داشت : "سالن در همان جایی كه هست باقی بماند".

تصمیم گیری سریع و موكد و بدون تاخیر و همیشه جواب سریع و صریح دادن از خصوصیات برجسته مدیر توانمند ما بود كه سایر مدیران در مورد آن غبطه می‌خوردند. سالها گذشت و آن شركت با مدیریت آن مدیر، پیشرفتهای زیادی نمود تا اینكه یك روز زمان باز نشستگی او فرا رسید. مدیر جانشین كه از تواناییهای مدیر قبلی اطلاع كامل داشت از او خواست كه راز موفقیتش را با او در میان بگذارد. مدیرقدیمی با كمال میل حاضر شد كه رازش را برملا سازد. این بود كه گفت: "راز كار من لوبیاست" . مدیر جدید كه كاملا گیج شده بود از او خواست كه مسئله را بیشتر توضیح دهد. به همین سبب مدیر قدیمی مقداری لوبیا از جیبش درآورد و پس از اینكه آنها را در این دستش ریخت و دو باره در جیبش قرار داد گفت: "سالها قبل پی بردم كه اگر تصمیم گیری در مورد مسئله ای را به عقب بیاندازی آن مسئله بسیار بدتر و مشكل تر از قبل می‌شود. این بود كه من روشی را برای تصمیم گیری سریع ابداع نمودم. روش من به این ترتیب بود كه پس از تهیه مقداری لوبیا، آنها را در داخل جیبم قراردادم و هر زمان كه مجبور بودم در مورد سوالی جواب بله یا نه بدهم مقداری از آن لوبیاها را به اندازه یك مشت بر می‌داشتم و در داخل جیبم شروع به شمارش آنها می‌كردم. اگر مجموع این لوبیاها عددی فرد بود جواب منفی و اگر مجموع آنها زوج بود جواب مثبت می‌دادم ".

مدیر قبلی ادامه داد: "همانطوریكه می‌بینی فرقی نمی كرد كه جواب من مثبت باشد یا منفی بلكه چیزی كه مهم بود این بود كه جریان تصمیم گیری به تعویق نیافتد. البته تصمیمات من گاهی از اوقات غلط از آب در می‌آمد و این امری اجتناب ناپذیر بود. اما، چه درست و چه غلط، تصمیم گیری باید هرچه سریعتر صورت پذیرد تا بتوان انرژی خود را صرف چیزهایی كه واقعاً اهمیت دارند نمود". این گونه بود كه مدیر جدید نیز همراه با مقداری لوبیا داخل جیبش، پست مدیریت را از آن مدیر توانمند تحویل گرفت .....

 در این حكایت در مورد اهمیت تصمیم گیری سریع و بموقع صحبت شده است.

علاوه بر درستی هر تصمیم، اتخاذ تصمیم بموقع نیز اهمیت زیادی دارد بطوری كه با درستی تصمیم برابری دارد. عدم تصمیم بموقع بعضی اوقات از تصمیمات صحیح دیرهنگام نیز بدتر است.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 20:30

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

برای تغییر در زندگانی چه اندیشیده اید؟

 تغییر دنیا

حكایت

بر سر گور كشیشی در كلیسای وست مینستر نوشته شده است: «كودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!»

برای ایجاد تغییر در محیط، باید ابتدا محدوده تحت نفوذ خود را شناسایی كرده و سپس برای ایجاد تغییر در آن محدوده، برنامه ریزی و اقدام نمود.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 15:34

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

 

 یادگیری, یادگیری, یادگیری

به عنوان یك ليدر، نخستین وظیفه ما این است كه خویشتن را در مسیر یادگیری قرار دهیم. در وهله دوم باید قادر باشیم شوق یادگیری را در تيم خود برانگیزانیم.

داستان: خانه پدری هلن كلر، كودك كور و كر و لالی كه با رفتارهای خشونت آمیز خود، همه اطرافیان را به ستوه آورده است. والدین او در جستجوی پرستاری هستند كه فقط بتواند از این كودك نگهداری كند، و هیچ چیزی بیش از این نمی خواهند. پرستاران مختلفی آمده اند، اما با مشاهده رفتار كودك، خود را از نگهداری او ناتوان دیده اند. سرانجام پرستار جوانی به نام آن سولیوان وارد می شود. او هم در نگاه اول از رفتار كودك یكه می خورد. چه كسی می تواند با چنین كودكی كه هم پرخاش جوست و هم از سه حس اساسی محروم است، ارتباط عاطفی برقرار كند؟ به رغم این وضعیت، چگونه ممكن است كه او بتواند چیزی یاد بگیرد؟ آن سولیوان بر نگرانی خود غلبه می كند. وجود این كودك برای او كه می خواهد چیزهای بیشتری درباره انسان بداند، پروژه ذی قیمتی است كه نمی تواند از كنار آن به سادگی بگذرد.

وی نه تنها مسوولیت نگهداری كودك را می پذیرد، بلكه خود را متعهد می كند كه از او انسانی توانمند و با كفایت بسازد.

آن سولیوان با كشف و تجربه روش های بدیع یادگیری، سرانجام بر ناتوانی های حسی و ناهنجاری های كودك فائق می آید و جبهه كاملاً جدیدی را درآموزش كودكان كم توان ذهنی باز می كند. هلن كلر یاد می گیرد و عاقبت به یك نویسنده مشهور بین المللی تبدیل می شود.

پرفسور دیوید بوهم، فیزیك دان مشهور قرن بیستم كه سال های پختگی عمر خود را به كشف رموز خلاقیت و یادگیری اختصاص داده، با تشریح تكنیك های آموزشی خانم آن سولیوان، نشان می دهد كه این پرستار متعهد و خلاق، چگونه توانست به اعماق ذهن هلن كلر نفوذ كرده، و از او انسانی توانمند بسازد.

وی با ابراز تأسف عمیق از كم دانی و سهل انگاری والدین، مربیان و مدیرانی كه كودكان و افراد سالم و مستعد را به انسان های ناتوان تبدیل می كنند. ما را در برابر این پرسش تلخ قرار می دهد كه "چرا نمی توانیم از خود و دیگران، انسان های یادگیرنده ای بسازیم كه بتوانند در كمال لیاقت با مسوولیت های شخصی و حرفه ای خود روبرو شوند؟". این پرسش، از همه ما، به ویژه مربیان و مدیران است. مدیران، مسوول شكوفاسازی استعدادها و شایستگی های نهفته خویش و همكاران خویش هستند.

جای تأسف است كه بعضی از لیدرها، با توسل به توجیهات گمراه كننده ای كه برای همه ما آشناست، از مسوولیت شكوفاسازی استعدادهای تیم خود طفره می روند. مطلوب این است كه هر كسی بداند كه می تواند یاد بگیرد و می تواند هر روز بهتر از دیروز یاد بگیرد. و اصولاً انتظار می رود كه هر كس، به تناسب ویژگی های یادگیری خویش، بداند كه می تواند بهتر یاد بگیرد. اما متأسفانه اغلب لیدرها از این دانایی و توانایی محروم اند.

به خاطر داشته باشیم كه "آموزش" و "یادگیری"، هرچند در امتداد یكدیگر قرار می گیرند، اما دو مقوله متفاوت اند. نیاز امروز ما آموزش نیست؛ همه ما نیازمند یادگیری هستیم.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 12:15

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

اسکناس مچاله

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که

می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

منبع: تیم آموزشی وست ویژن

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 19:16

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

بوی بد نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها 2، بعضی ها 3، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.

معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید:

پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

منبع: تیم آموزشی وست ویژن

نوشته شده توسط محمد در تاريخ یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 12:2

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

باغ خدا، دست خدا، چوب خدا

مردی در یك باغ، درخت خرما را با شدت ‌تكان می‌داد وخرما بر زمین می‌ریخت.

 صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این كار را می‌كنی؟

دزد گفت: چه اشكالی دارد؟ بندة خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد كه خدا به او روزی كرده است. چرا بر سفرة گستردة نعمتهای خداوند حسادت می‌كنی؟

صاحب باغ به غلامش گفت: آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردك را بدهم.

آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او میزدند.

دزد فریاد برآورد، از خدا شرم كن. چرا می‌زنی؟ مرا می‌كشی.

صاحب باغ گفت: این بندة خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشتت میزند. من اراده‌ای ندارم كار، كار خداست.

دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست می‌گویی ای مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاكم نیست بلكه اختیار است اختیار.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 12:12

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

پوستین كهنه در دربار

ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان كرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌كرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود كه به او بدبین بودند خیال كردند كه ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان كرده و به هیچ كس نشان نمی‌دهد. به شاه خبر دادند كه ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان می‌كند.

سلطان می‌دانست كه ایاز مرد وفادار و درستكاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.

نیمه شب، سی نفر با مشعل‌های روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شكستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چیزی نیافتند. فقط یك جفت چارق كهنه و یك دست لباس پاره آنجا از دیوار آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغزده می‌شدند.

وقتی پیش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالی آمدید؟ گنجها كجاست؟ آنها سرهای خود را پایین انداختند و معذرت خواهی كردند.

سلطان گفت: من ایاز را خوب می‌شناسم او مرد راست و درستی است. آن چارق و پوستین كهنه را هر روز نگاه می‌كند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را همیشه به یاد بیاورد.

آیا بهتر نیست ما نیز مثل ایاز باشیم و هیچ وقت گذشته خود را فراموش نکنیم و گول امروز خود را نخوریم چون فردا معلوم نیست چه خواهیم شد؟ همه چیز در دست خداوند بزرگ است اگر خداوند اراده کند گدایی را پادشاه و پادشاهی را گدا میکند.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:41

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

آهو در طویله خران

صیادی، یك آهوی زیبا را شكار كرد و او را به طویلة خران انداخت. در آن طویله، گاو و خر بسیار بود. آهو از ترس و وحشت به این طرف و آن طرف می‌گریخت. هنگام شب مرد صیاد، كاه خشك جلو خران ریخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگی كاه را مانند شكر می‌خوردند. آهو، رم می‌كرد و از این سو به آن سو می‌گریخت، گرد و غبار كاه او را آزار می‌داد. چندین روز آهوی زیبای خوشبو در طویلة خران شكنجه می‌شد. مانند ماهی كه از آب بیرون بیفتد و در خشكی در حال جان دادن باشد.

روزی یكی از خران با تمسخر به دوستانش گفت: ای دوستان! این امیر وحشی، اخلاق و عادت پادشاهان را دارد، ساكت باشید.

خر دیگری گفت: این آهو از این رمیدن‌ها و جستن‌ها، گوهری به دست آورده و ارزان نمی‌فروشد.

دیگری گفت: ای آهو تو با این نازكی و ظرافت باید بروی بر تخت پادشاه بنشینی.

خری دیگر كه خیلی كاه خورده بود با اشارة سر، آهو را دعوت به خوردن كرد.

آهو گفت كه دوست ندارم.

خر گفت: می‌دانم كه ناز می‌كنی و ننگ داری كه از این غذا بخوری.

آهو گفت: ای الاغ! این غذا شایستة توست. من پیش از این‌ كه به این طویلة تاریك و بد بو بیایم در باغ و صحرا بودم، در كنار آب‌های زلال و باغ‌های زیبا، اگرچه از بد روزگار در اینجا گرفتار شده‌ام اما اخلاق و خوی پاك من از بین نرفته است. اگر من به ظاهر گدا شوم اما گدا صفت نمی شوم. من لاله سنبل و گل خورده‌ام.

خر گفت: هرچه می‌توانی لاف بزن. در جایی كه تو را نمی‌شناسند می‌توانی دروغ زیاد بگویی.

آهو گفت: من لاف نمی‌زنم. بوی زیبای مشك در ناف من گواهی می‌دهد كه من راست می‌گویم. اما شما خران نمی‌توانید این بوی خوش را بشنوید، چون در این طویله به بوی بد عادت كرده اید.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:46

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

دباغ در بازار عطر فروشان

روزی مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر كسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌كردند.

یكی نبض او را می‌گرفت، یكی دستش را می‌مالید، یكی كاه گِلِ تر جلو بینی او می‌گرفت، یكی لباس او را در می‌آورد تا حالش بهتر شود. دیگری گلاب بر صورت آن مرد بیهوش می‌پاشید و یكی دیگر عود و عنبر می‌سوزاند. اما این درمانها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند.

هركسی چیزی می‌گفت. یكی دهانش را بو می‌كرد تا ببیند آیا او شراب یا بنگ یا حشیش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر می‌شد و تا ظهر او بیهوش افتاده بود. همه درمانده بودند.

تا اینكه خانواده‌اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زیركی داشت او فهمید كه چرا برادرش در بازار عطاران بیهوش شده است، با خود گفت: من درد او را می‌دانم، برادرم دباغ است و كارش پاك كردن پوست حیوانات از مدفوع و كثافات است. او به بوی بد عادت كرده و لایه‌های مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است. كمی سرگین بدبوی سگ برداشت و در آستینش پنهان كرد و با عجله به بازار آمد. مردم را كنار زد، و كنار برادرش نشست و سرش را كنار گوش او آورد بگونه‌ای كه می‌خواهد رازی با برادرش بگوید. و با زیركی طوری كه مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت. زیرا داروی مغز بدبوی او همین بود.

چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. مردم تعجب كردند وگفتند این مرد جادوگر است. در گوش این مریض افسونی خواند و او را درمان كرد.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 12:33

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

گوهر پنهان

روزی حضرت موسی به خداوند عرض كرد: ای خدای دانا وتوانا! حكمت این كار چیست كه موجودات را می‌آفرینی و باز همه را خراب می‌كنی؟ چرا موجودات نر و مادة زیبا و جذاب می‌آفرینی و بعد همه را نابود می‌كنی؟

خداوند فرمود: ای موسی! من می‌دانم كه این سؤال تو از روی نادانی و انكار نیست و گرنه تو را ادب می‌كردم و به خاطر این پرسش تو را گوشمالی می‌دادم. اما می‌دانم كه تو می‌خواهی راز و حكمت افعال ما را بدانی و از سرّ تداوم آفرینش آگاه شوی. و مردم را از آن آگاه كنی. تو پیامبری و جواب این سؤال را می‌دانی. این سؤال از علم برمی‌خیزد. هم سؤال از علم بر می‌خیزد هم جواب. هم گمراهی از علم ناشی می‌شود هم هدایت و نجات. همچنانكه دوستی و دشمنی از آشنایی برمی‌خیزد.

آنگاه خداوند فرمود: ای موسی برای اینكه به جواب سؤالت برسی، بذر گندم در زمین بكار. و صبر كن تا خوشه شود. موسی بذرها را كاشت و گندمهایش رسید و خوشه شد. داسی برداشت ومشغول درو كردن شد.

ندایی از جانب خداوند رسید كه ای موسی! تو كه كاشتی و پرورش دادی پس چرا خوشه‌ها را می‌بری؟ موسی جواب داد: پروردگارا! در این خوشه‌ها، گندم سودمند و مفید پنهان است و درست نیست كه دانه‌های گندم در میان كاه بماند، عقل سلیم حكم می‌كند كه گندمها را از كاه باید جدا كنیم. خداوند فرمود: این دانش را از چه كسی آموختی كه با آن یك خرمن گندم فراهم كردی؟ موسی گفت: ای خدای بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درك عطا فرموده‌ای.

خداوند فرمود: پس چگونه تو قوة شناخت داری و من ندارم؟ در تن خلایق روحهای پاك هست، روحهای تیره و سیاه هم هست. همانطور كه باید گندم را از كاه جدا كرد باید نیكان را از بدان جدا كرد. خلایق جهان را برای آن می‌آفرینم كه گنج حكمتهای نهان الهی آشكار شود.

* خداوند گوهر پنهان خود را با آفرینش انسان و جهان آشكار كرد پس ای انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمایان كن.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 12:37

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

مور و قلم

مورچه‌ای كوچك دید كه قلمی روی كاغذ حركت می‌كند و نقش‌های زیبا رسم می‌كند. به مور دیگری گفت: این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌كند. نقش‌هایی كه مانند گل یاسمن و سوسن است.

آن مور گفت: این كار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا می‌دارند.

مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلكه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو كمك می‌گیرد.

مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌كردند و بحث به بالا و بالاتر كشیده شد. هر مورچة نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینكه مسأله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این كار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود. تن لباس است. این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌كند.

مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچة عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همین عقل زیرك بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناكی انجام می‌دهد.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 14:38

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

پرنده نصیحتگو

یك شكارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت.

پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن كوچك و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد كنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم كنی پند دوم را وقتی كه روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی كه بر درخت بنشینم.

مرد قبول كرد.

پرنده گفت:

پند اول اینكه: سخن محال را از كسی باور مكن.

مرد بلافاصله او را آزاد كرد. پرنده بر سر بام نشست.

گفت پند دوم اینكه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی كه از دست دادی حسرت مخور.

پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شكم من یك مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی.

مرد شگارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد.

پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نكردم كه بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا كر هستی؟ پند دوم این بود كه سخن ناممكن را باور نكنی. ای ساده لوح! همة وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممكن است كه یك مروارید ده درمی در شكم من باشد؟

مرد به خود آمد و گفت ای پرندة دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.

پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل كردی كه پند سوم را هم بگویم.

پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 10:59

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

درویش یكدست

درویشی در كوهساری دور از مردم زندگی می‌كرد و در آن خلوت به ذكر خدا و نیایش مشغول بود. در آن كوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد كرد كه هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد كه باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینكه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شكست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شكنی او را به بلای سختی گرفتار كرد.

قصه از این قرار بود كه روزی حدود بیست نفر دزد به كوهستان نزدیك درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌كردند. یكی از جاسوسان حكومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان مأموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر كردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر كردند. بلافاصله، دادگاه تشكیل شد و طبق حكم دادگاه یك دست و یك پای دزدان را قطع كردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع كردند و همینكه خواستند پایش را ببرند، یكی از مأموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مأمور اجرای حكم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟

خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه كرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شكنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شكستم و خدا مرا مجازات كرد.

از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در كلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یكی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید كه درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم كرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچكس نگویی.

اما رفته رفته راز كرامت درویش فاش شد و همة مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز كرامت مرا بر خلق فاش كردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاكار و دزد بود و خدا او را رسوا كرد. راز كرامت تو را بر آنان فاش كردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 11:37

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

فیل در تاریكی

شهری بود كه مردمش، اصلا فیل ندیده بودند. از هند فیلی آوردند و به خانه تاریكی بردند و مردم را به تماشای آن دعوت كردند، مردم در آن تاریكی نمی‌توانستند فیل را با چشم ببینید. ناچار بودند با دست آن را لمس كنند.

كسی كه دستش به خرطوم فیل رسید، گفت: فیل مانند یك لوله بزرگ است.

دیگری كه گوش فیل را با دست گرفت، گفت: فیل مثل بادبزن است.

یكی بر پای فیل دست كشید و گفت: فیل مثل ستون است.

و كسی دیگر پشت فیل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فیل مانند تخت خواب است.

آنها وقتی نام فیل را می‌شنیدند هر كدام گمان می‌كردند كه فیل همان است كه تصور كرده‌اند. فهم و تصور آنها از فیل مختلف بود و سخنانشان نیز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعی می‌بود. اختلاف سخنان آنان از بین می‌رفت.

ادراك حسی مانند ادراك كف دست، ناقص و نارسا است. نمی‌توان همه چیز را با حس و عقل شناخت.

ادراک حسی در مورد وست ویژن هم، همینطور است آنهاییکه شناخت کافی ندارند در موردش تفصیرهای اشتباهی انجام می دهند و به مخالفت میپردازند اما اگر شمعی از حقیقت روشن شود همگی به اشتباه خود پی میبرند و دیگر مخالفی نخواهد بود.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 11:15

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

وصیتنامه داریوش هخامنشی به یزدان

اینک که من از دنیا می روم 25 کشورجزء امپراتوری ایران است . در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشور ها نیز در ایران محترم شمرده میشوند. جانشین من خشایارباید همانند من در حفظ این کشورها بکوشد ؛ راه نگهداری این سرزمینها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد . اکنون که من از این جهان میروم تو 12 کروردر یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو است زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذ خیره بیفزایی نه اینکه از ان بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن زیرا قاعده زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت شود امادر اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان...

ادامه مطلب ...

نوشته شده توسط محمد در تاريخ جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 13:16

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

مارگیر بغداد

مارگیری در زمستان به كوهستان رفت تا مار بگیرد. در میان برف اژدهای بزرگ مرده‌ای دید. خیلی ترسید, اما تصمیم گرفت آن را به شهر بغداد بیاورد تا مردم تعجب كنند, و بگوید كه اژدها را من با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگی را از سر راه مردم برداشته‌ام و پول از مردم بگیرد. او اژدها را كشان كشان , تا بغداد آورد.

همه فكر می‌كردند كه اژدها مرده است. اما اژدها زنده بود ولی در سرما یخ زده بود و مانند اژدهای مرده بی‌حركت بود. دنیا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بی‌جان است اما در باطن زنده و دارای روح است.

مارگیر به كنار رودخانه بغداد آمد تا اژدها را به نمایش بگذارد, مردم از هر طرف دور از جمع شدند, او منتظر بود تا جمعیت بیشتری بیایند و او بتواند پول بیشتری بگیرد. اژدها را زیر فرش و پلاس پنهان كرده بود و برای احتیاط آن را با طناب محكم بسته بود. هوا گرم شد و آفتاب عراق, اژدها را گرم كرد یخهای تن اژدها باز شد، اژدها تكان خورد، مردم ترسیدند، و فرار كردند، اژدها طنابها را پاره كرد و از زیر پلاسها بیرون آمد, و به مردم حمله برد. مردم زیادی در هنگام فرار زیر دست و پا كشته شدند. مارگیر از ترس برجا خشك شد و از كار خود پشیمان گشت. ناگهان اژدها مارگیر را یك لقمه كرد و خورد. آنگاه دور درخت پیچید تا استخوانهای مرد در شكم اژدها خرد شود. شهوت ما مانند اژدهاست اگر فرصتی پیدا كند ، زنده می‌شود و ما را می‌خورد.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 18:52

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

مرد لاف زن

یك مرد لاف زن, پوست دنبه‌ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب می‌كرد و به مجلس ثروتمندان می‌رفت و چنین وانمود می‌كرد كه غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می‌كشید. تا به حاضران بفهماند كه این هم دلیل راستی گفتار من. امّا شكمش از گرسنگی ناله می‌كرد كه‌ ای درغگو, خدا , حیله و مكر تو را آشكار كند! این لاف و دروغ تو ما را آتش می‌زند. الهی, آن سبیل چرب تو كنده شود, اگر تو این همه لافِ دروغ نمی‌زدی, لااقل یك نفر رحم می‌كرد و چیزی به ما می‌داد. ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می‌كند. شكم مرد, دشمن سبیل او شده بود و یكسره دعا می‌كرد كه خدایا این درغگو را رسوا كن تا بخشندگان بر ما رحم كنند, و چیزی به این شكم و روده برسد. عاقبت دعای شكم مستجاب شد و روزی گربه‌ای آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دویدند ولی گربه دنبه را برد.

پسر آن مرد از ترس اینكه پدر او را تنبیه كند رنگش پرید و به مجلس دوید, و با صدای بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌ای كه هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چرب می‌كردی. من نتوانستم آن را از گربه بگیرم. حاضران مجلس خندیدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزی كردند و غذایش دادند. مرد دید كه راستگویی سودمندتر است از لاف و دروغ.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 17:47

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

شغال در خُم رنگ

شغالی به درون خم رنگ‌آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد، رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگها می‌درخشید و رنگارنگ می‌شد. سبز و سرخ و آبی و زرد و ... شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتی‌ام، پیش شغالان رفت. و مغرورانه ایستاد.

شغالان پرسیدند، چه شده كه مغرور و شادكام هستی؟ غرورداری و از ما دوری می‌كنی؟ این تكبّر و غرور برای چیست؟ یكی از شغالان گفت: ای شغالك آیا مكر و حیله‌ای در كار داری؟ یا واقعاً پاك و زیبا شده‌ای؟ آیا قصد فریب مردم را داری؟

شغال گفت: در رنگهای زیبای من نگاه كن، مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم. مرا ستایش كنید. و گوش به فرمان من باشید. من افتخار دنیا و اساس دین هستم. من نشانه لطف خدا هستم، زیبایی من تفسیر عظمت خداوند است. دیگر به من شغال نگویید. كدام شغال اینقدر زیبایی دارد.

شغالان دور او جمع شدند او را ستایش كردند و گفتند ای والای زیبا، تو را چه بنامیم؟ گفت من طاووس نر هستم.

شغالان گفتند: آیا صدایت مثل طاووس است؟

گفت: نه، نیست.

گفتند: پس طاووس نیستی. دروغ می‌گویی زیبایی و صدای طاووس هدیة خدایی است. تو از ظاهر سازی و ادعا به بزرگی نمی‌رسی.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 12:55

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

نزاع چهار نفر بر سر انگور

چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومی و ایرانی, مردی به آنها یك دینار پول داد. ایرانی گفت: «انگور» بخریم و بخوریم. عرب گفت: نه! من «عنب» می‌خواهم, ترك گفت: بهتر است «اُزوُم» بخریم. رومی گفت: دعوا نكنید! استافیل می‌خریم, آنها به توافق نرسیدند. هر چند همه آنها یك میوه، یعنی انگور می‌خواستند. از نادانی مشت بر هم می‌زدند. زیرا راز و معنای نام‌ها را نمی‌دانستند. هر كدام به زبان خود انگور می‌خواست. اگر یك مرد دانای زبان‌دان آنجا بود, آنها را آشتی می‌داد و می‌گفت من با این یك دینار خواستة همه ی شما را می‌خرم، یك دینار هر چهار خواسته شما را بر آورده می‌كند. شما دل به من بسپارید، خاموش باشید. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معنای نام‌ها را می‌دانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقیقت یك چیز است.

آیا با من هم عقيده هستيد كه همه امتيازات نتورك ماركتینگ را میخواهند ولی چون معنی آنرا به خوبی نمیدانند باهم اختلاف نظر دارند و گاها با نتورك ماركتينگ مخالفت میكنند؟

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 15:48

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

درخت بی مرگی

دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است كه هر كس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد. پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یكی از كاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا كند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جستجو كرد. شهر و جزیره‌ای نماند كه نرود. از مردم نشانی آن درخت را می‌پرسید, مسخره‌اش می‌كردند.

می‌گفتند: دیوانه است. او را بازی می‌گرفتند بعضی می‌گفتند: تو آدم دانایی هستی در این جست و جو رازی پنهان است. به او نشانی غلط می‌دادند. از هر كسی چیزی می‌شنید. شاه برای او مال و پول می‌فرستاد و او سال‌ها جست و جو كرد. پس از سختی‌های بسیار, ناامید به ایران برگشت, در راه می‌گریست و ناامید می‌رفت, تا در شهری به شیخ دانایی رسید. پیش شیخ رفت و گریه كرد و كمك خواست. شیخ پرسید: دنبال چه می‌گردی؟ چرا ناامید شده‌ای؟

فرستادة شاه گفت: شاهنشاه مرا انتخاب كرد تا درخت كم‌یابی را پیدا كنم كه میوة آن آب حیات است و جاودانگی می‌بخشد. سال‌ها جُستم و نیافتم. جز تمسخر و طنز مردم چیزی حاصل نشد. شیخ خندید و گفت: ای مرد پاك دل! آن درخت, درخت علم است در دل انسان. درخت بلند و عجیب و گستردة دانش, آب حیات و جاودانگی است. تو اشتباه رفته‌ای، زیرا به دنبال صورت هستی نه معنی, آن معنای بزرگ (علم) نام‌های بسیار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب, گاه دریا و گاه ابر, علم صدها هزار آثار و نشان دارد. كمترین اثر آن عمر جاوادنه است.

علم و معرفت یك چیز است. یك فرد است. با نام‌ها و نشانه‌های بسیار. مانند پدرِ تو, كه نام‌های زیاد دارد: برای تو پدر است, برای پدرش, پسر است, برای یكی دشمن است, برای یكی دوست است, صدها, اثر و نام دارد ولی یك شخص است. هر كه به نام و اثر نظر داشته باشد, مثل تو ناامید می‌ماند, و همیشه در جدایی و پراكندگی خاطر و تفرقه است. تو نام درخت را گرفته‌ای نه راز درخت را. نام را رها كن به كیفیت و معنی و صفات بنگر, تا به ذات حقیقت برسی, همة اختلاف‌ها و نزاع‌ها از نام آغاز می‌شود. در دریای معنی آرامش و اتحاد است.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 19:52

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

قصه زندگی

درآغاز خداوند هستی را آفرید و همه انسانهایی که در آن زندگی میکردند را به گونه ای خلق کرد که از وحدت وجود و عشق عمیقی که میان خود با خداوند داشتند و از رازهای زندگی آگاه بودند .

خداوند همه را دوست داشت پس چه دلیلی برای ندادن رازهای زندگی این گرانبها ترینهدیه ای که می شناخت به انسان داشت؟

آنگاه خداوند به نظاره بازی زندگی با تمامی زوایای آشکارش پرداخت. اما هر چه بیشتر نگاه میکرد بیشتر متوجه می شد که یک جای کار ایراد دارد. هر گاه انسانی دچار مشکلی می شد و یا ایام سختی را پشت سر میگذارد با خود میگفت: " وحشتناک است چرا باید وقت خود را صرف حل مشکل کنم ؟ خدا با من است پس قالب انسانی خود را رها کرده و به سوی او باز میگردم "

این دقیقا همان اتفاقی بود که رخ داد. انسانها یک به یک خود حقیقی خود را به خاطر آورده و به بازی زندگی تمایلی نشان نمی دادند. این وضعیت خدا را به فکر انداخت .هدف از زندگی این موجودات آموختن و رشد کردن بود. نه اینکه از مواجهه با ناکامی طفره بروند. پس جلسه ای اضطراری با مقربان درگاه خود گذاشت.

خدا گفت: " پس از ملاحظات بسیار تصمیم گرفته ام تا رازهای زندگی که همان رازهای شادمانی است را از دسترس آدمیان پنهان کنم. چون آن را به خاطر دارند علاقه ای به زندگی زمینی ندارند".

یکی از مقربان پرسید: آنرا کجا مخفی کنیم؟

کسی گفت: اجازه دهید آنرا در بالای بلند ترین قله زمین مخفی کنیم.

خداوند مخالفت کرده و گفت: " نه. فایده ای ندارد. انسانها با تدبیرند راه های صعود را پیدا کرده و به آن دست می یابند ".

دیگری گفت: اعماق اقیانوس چطور است؟ هرگز به آنجا نمی روند.

خداوند گفت: " البته که می روند. انسان ها زیر دریایی اختراع می کنند. نه اعماق اقیانوس فایده ای ندارد.

آن دیگری گفت : یافتم. بگذار تا رازهای زندگی را در فضای ما ورائ جو پنهان کنیم. به طور یقین دستیابی به آن برای انسان امکان ناپذیر نیست.

خداوند آهی کشید و گفت " :نه.آ نها سفینه ی فضا یی ساخته و به آنجا میروند. هیچ یک از پیشنهادات کارایی ندارد. باید برای پنهان کردن رازهای زندگی جایی وجود داشته باشد".

آوایی لطیف گفت: من میدانم کجا پنهانش کنید.

خداوند دید فرشته ی جوانی که تا پیش از این متوجه حضور او نشده بود چنین گفته است.

خداوند پرسید: " به نظر تو کجا پنهانش کنیم؟"

گفت: آن را در اعماق قلب انسان پنهانش کنید.

خداوند تبسمی کرد چون می دانست راه حل را پیدا کرده است.

چنین کرد و از آن پس چنین بوده است.

برگرفته از کتاب رویابین در نبرد با ترس ، نوشته باربارا د.انجلیس

نوشته شده توسط محمد در تاريخ شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 19:31

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

نظافت ماشين

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم. مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود. مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد. رفتار وی گيجم کرد. به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .

شما که وست ویژن کار میکنید تا به حال چه اقدامی را برای خدمت به شرکت خودتان انجام داده اید؟

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 12:45

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

كليد

مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد. ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .

بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری دردنیا دوست دارم. سپس یك جعبه به دست او داد. پسر ، كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت.

با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت : با تمام مال و دارایی كه داری ، یك انجیل به من میدهی؟

كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد.

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینكه اقدامی بكند ، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.

هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد. اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد. در كنار آن ، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینكه به آن صورتی كه انتظار داریم رخ نداده اند... ؟؟؟!!

نوشته شده توسط محمد در تاريخ جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 14:15

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

فالوده در بیابان!

درویشی می‌گفت: روزی با چند نفر از دوستان به سفر می‌رفتم، به بیابانی بزرگ رسیدیم. با هم صحبت می‌كردیم كه چه كسی بیشتر از همه به خداوند توكل دارد و روزی خود را فقط از او می‌خواهد؟

درویشی بود كه تصمیم گرفت قدرت توكل خود را به دیگران نشان دهد. او می‌خواست با این كار درسی واقعی به بقیه بدهد. آن درویش قسم خورد كه هیچ چیز نخورد و از كسی هم چیزی نگیرد تا هنگامی كه خداوند به او فالوده بدهد.

وقتی كه شب شد غذایی را سر سفره گذاشتیم و مشغول خوردن شدیم!

اما آن درویش دست به غذا نزد. روز بعد هم چیزی نخورد و كم‌كم ضعیف و بی‌حال شد.

بعضی از دوستان گفتند كه این مرد خیلی نادان است. وسط بیابان در پی فالوده می‌گردد. آدم باید عقل داشته باشد، مگر وسط بیابان هم فالوده پیدا می‌شود؟

آن‌ها او را همانجا گذاشتند و به راه خود رفتند، اما من پیش او ماندم. روز بعد به راه خود ادامه دادیم! رفتیم و رفتیم تا این‌كه نزدیك غروب به دهی رسیدیم.

مسجد ده را پیدا كردیم و وارد آن شدیم و كمی استراحت كردیم. نیمه‌های شب بود كه در مسجد را زدند. در را باز كردم و پیرزنی را دیدم كه سینی روی سر خود گذاشته. او گفت: شما غریبه‌اید یا اهل همین آبادی؟

گفتم: غریبه‌ایم. پیرزن سینی را جلوی ما گذاشت و دستمال روی آن‌را برداشت!

به حیرت دیدیم كه داخل ظرف پر از فالوده است.

پیرزن به آن درویش گفت: بفرمائید بخورید، و ما نیز فالوده‌ها را خوردیم.

من از پیرزن پرسیدم: چطور شد كه نیمه شب برای غریبه‌ها فالوده آورده‌ای.

او گفت: كدخدای این ده مردی بهانه‌گیر و عصبانی است. در این وقت شب هوس فالوده كرده و همه مجبور شدند كه برایش فالوده درست كنند! اما او خیلی عجله داشت. درست شدن فالوده كمی طول كشید و او هم از شدت عصبانیت قسم خورد كه دست به فالوده نزند و به هیچ كس هم ندهد مگر این‌كه غریبه باشد.

او گفت كه حتماً باید غریبه‌ها این فالوده‌ها را بخورند.

من هم فالوده‌ها را برداشتم آوردم كه غریبه‌ای پیدا كنم تا فالوده‌ها را بخورد. من می‌دانستم كه غریبه‌ها معمولاً رهگذرند و شب‌ها در مسجد می‌خوابند. این بود كه آمدم به این مسجد و شما را پیدا كردم. به همین سبب، از شما خواهش كردم كه فالوده‌ها را بخورید. این را هم بدانید كه اگر نمی‌خوردید، شما را به زور وادار می‌كردم كه فالوده‌ها را بخورید.

پیرزن كه رفت، به آن درویش گفتم: توكل و ایمان تو را به چشم خود دیدم و فهمیدم كه با توكل می‌شود حتی در وسط بیابان هم به فالوده رسید. به راستی كه هر وقت انسان چیزی را فقط از خدا بخواهد و صبر كند، آن چیز هر چه كه باشد خداوند آن را به او خواهد بخشید.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 13:6

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

شانس يا نوع نگرش

نگرش ما میتواند گرفتاری را به رحمت تبدیل کند و یا بالعکس.

یک حکایت جالب برای نشان دادن این که نگرش انسان ها  می تواند در هر مکان و زمانی  فرق کند:

پیر مردی در یک ده زندگی میکرد. او فقط از دار دنیا یک پسر داشت و یک اسب.

یک روز اسبش از استبل فرار کرد. مردم ده به او میگفتند: پیر مرد بیچاره ی بدشانس ، چرا که فقط یک پسر داشت و یک اسب. که اسبش هم فرار کرد. فردای آن روز اسبش به ده برگشت در حالی که 100 اسب وحشی را هم با خودش آورده بود. مردم ده گفتند: عجب پیرمرد خوش شانسی. چرا که الان 101اسب دارد. چند روز بعد پسر پیرمرد از روی اسب افتاد و پاهاش شکستند. باز هم مردم ده جمع شدند و گفتند: بیچاره پیر مرد. چقدر بدشانس است. چون تنها پسرش پاهاش شکستند. اما چند روز بعد جنگی در گرفت و به دلیل آن تمام جوانهای ده را برای جنگ بردند ، بجز پسر پیرمرد به دلیل آنکه پاهاش شکسته بود. اینبار هم مردم ده گفتند: خوش بحال پیرمرد که چقدر خوش شانس است ....

نتيجه: بد شانس و خوش شانس وجود ندارد ، بلكه این نگرش ما و دیگران است.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 13:13

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

تازه مسلمان

دو همسایه ، كه یكی مسلمان و دیگری نصرانی بود ، گاهی با هم راجع به‏ اسلام سخن می‏گفتند. مسلمان كه مرد عابد و متدینی بود آن قدر از اسلام‏ توصیف و تعریف كرد كه همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد ، و قبول اسلام‏ كرد .

شب فرا رسید ، هنگام سحر بود كه نصرانی تازه مسلمان دید در خانه‏اش را می‏كوبند ، متحیر و نگران پرسید:

- كیستی ؟

از پشت در صدا بلند شد:

- من فلان شخصم و خودش را معرفی كرد ، همان‏ همسایه مسلمانش بود كه به دست او به اسلام تشرف حاصل كرده بود.

- در این وقت شب چه كار داری ؟

-  زود وضو بگیر و جامه‏ات را بپوش كه برویم مسجد برای نماز.

تازه مسلمان برای اولین بار در عمر خویش وضو گرفت ، و به دنبال رفیق‏ مسلمانش روانه مسجد شد. هنوز تا طلوع صبح خیلی باقی بود. موقع نافله‏ شب بود ، آن قدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید. نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند كه هوا كاملا روشن شد.

تازه مسلمان حركت كرد كه برود به منزلش ، رفیقش گفت:

- كجا می‏روی ؟

- می‏خواهم برگردم به خانه‏ام ، فریضه صبح را كه خواندیم دیگر كاری‏ نداریم.

-  مدت كمی صبر كن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع كند.

-  بسیار خوب.

تازه مسلمان نشست و آن قدر ذكر خدا كرد تا خورشید دمید. برخاست كه‏ برود ، رفیق مسلمانش قرآنی به او داد و گفت :

- فعلا مشغول تلاوت قرآن باش تا خورشید بالا بیاید ، و من توصیه می‏كنم كه امروز نیت‏ روزه كن ، نمی‏دانی روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد ؟

كم كم نزدیك ظهر شد. گفت:

- صبر كن چیزی به ظهر نمانده ، نماز ظهر را در مسجد بخوان.

 نماز ظهر خوانده شد . به او گفت :

- صبر كن طولی‏ نمی‏كشد كه وقت فضیلت نماز عصر می‏رسد ، آن را هم در وقت فضیلتش‏ بخوانیم.

بعد از خواندن نماز عصر گفت :

- چیزی از روز نمانده

 او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید. تازه مسلمان بعد از نماز مغرب‏ حركت كرد كه برود افطار كند. رفیق مسلمانش گفت :

-  یك نماز بیشتر باقی نمانده و آن نماز عشاء است صبر كن تا در حدود یك ساعت از شب‏ گذشته ، وقت نماز عشاء ( وقت فضیلت ) رسید ، و نماز عشاء هم خوانده شد . تازه مسلمان حركت كرد و رفت .

شب دوم هنگام سحر بود كه باز صدای در را شنید كه می‏كوبند ، پرسید :

- كیست ؟

- من فلان شخص همسایه‏ات هستم ، زود وضو بگیر و جامه‏ات را بپوش كه به اتفاق هم به مسجد برویم .

- من همان دیشب كه از مسجد برگشتم ، از این دین استعفا كردم . برو یك آدم بیكارتری از من پیدا كن كه كاری نداشته باشد ، و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند . من آدمی فقیر و عیالمندم ، باید دنبال كار و كسب روزی بروم .

امام صادق بعد از اینكه این حكایت را برای اصحاب و یاران خود نقل كرد ، فرمود : به این ترتیب ، آن مرد عابد سختگیر ، بیچاره‏ای را كه وارد اسلام كرده بود خودش از اسلام بیرون كرد .بنابراین شما همیشه متوجه این‏ حقیقت باشید كه بر مردم تنگ نگیرید ، اندازه و طاقت و توانایی مردم را در نظر بگیرید ، تا می‏توانید كاری كنید كه مردم متمایل به دین شوند و فراری نشوند ، آیا نمی‏دانید كه روش سیاست اموی برسختگیری و عنف و شدت‏ است ، ولی راه و روش ما بر نرمی و مدارا و حسن معاشرت و به دست آوردن دلهاست.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 13:44

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

گلدان

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیك شد و اجناس او را بررسی كرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند.

زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی است.

او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یك قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی كه وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری؟

فروشنده گفت: من هنرمندم .

قیمت گلدانی را كه ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 16:36

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

ایمان

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد .شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود

نوشته شده توسط محمد در تاريخ پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 14:35

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید او دیده پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیده سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چی کار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند:

خدایا شکر .

نوشته شده توسط محمد در تاريخ پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 17:34

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

همیشه برای دلسرد شدن زود است.

ادامه دادن را ادامه دهید.

در روزگاری که همه در غرب در اندیشه طلا بودند فردی راهی غرب شد تا با حفاری زمین به ثروت برسد. بعد از هفته ها کار طاقت فرسا به کلوخه های براق طلا رسید. اکنون به وسیله ای نیاز داشت که این کلوخه ها را از دل زمین بیرون بکشد. بی آنکه کسی متوجه شود روی معدن را پوشاند و عازم شهر شد تا موضوع را برای بستگان خود بازگو کند. آنها دور هم جمع شدند و پول خرید دستگاه حفاری را تهیه کردند. آن را خریدند و به محل معدن طلا بردند و سرگرم کار شدند. با نخستین کامیون کلوخه ها را به کوره ذوب و استخراج طلا فرستادند. معلوم شد که یکی از غنی ترین معادن طلای "کلورادو" را یافته اند. حمل چند کامیون کلوخه طلا کافی بود تا همه بدهی ها را پاک کند و نوبت به سود کلان برسد. مته های حفاری زمین را می شکافتند تا اینکه اتفاقی افتاد. رگه های طلا بی مقدمه ناپدید شدند. آنها به پایان رنگین کمان رسیده بودند. از معادن طلا دیگر اثری نبود. به کندن ادامه دادند، مأیوسانه می خواستند رگه طلا را از نو بیابند، اما موفق نشدند.

سرانجام تصمیم گرفتند دست از کار بکشند. دستگاه حفاری را به چند صد دلار فروختند و با قطار به دیارشان برگشتند. کسی که دستگاه را خریده بود از یک مهندس معدن خواست تا به معدن نگاهی بیاندازد و برای او محاسبه کوچکی انجام دهد. مهندس مزبور نظر داد که پروژه حفاری معدن از آن جهت شکست خورد که صاحبان آن با کار معدن و اصول حاکم بر آن آگاه نبودند. تحقیقات این مهندس نشان داد رگه طلا در فاصله ۹۰ سانتی متری از محلی که خانواده "داربی" کارشان را متوقف کرده بودند از نو پدیدار خواهد شد و دقیقا این اتفاق افتاد. کسی که دستگاه حفاری را خریده بود میلیونها دلار ثروت انباشته کرد.

منبع: تيم آموزشی و ست ويژن

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 12:25

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

رازموفقیت یك كشاورز !!!

یكی از كشاورزان همواره در مسابقات ، جایزه ی بهترین غله را به دست می آورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود.رقبا و همكارانش علاقه مند شدند كه سر از كار او در آورند و راز موفقیتش را بدانند.به همین سبب او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند.

پس از مدتی جستجو ، سر انجام به نكته عجیب و جالبی رو به رو شدند. این كشاورز پس از هر نوبت كشت ، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می داد و آنها را از این نظر تامین می كرد. بنابراین همسایگان او باید فاتح مسابقات می شدند نه خود او!

كنجكاوی بیشتر شد و و كوشش علاقه مندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود ، به جایی نرسید . سرانجام تصمیم گرفتند كه از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند. كشاورز هوشیار و دانا در پاسخ همكارانش گفت:"چون جریان باد ، ذرات بارور كننده ی غلات را از یك مزرعه به مزرعه دیگر می برد ، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می دهم تا باد ذرات بارور كننده نامرغوب را از مزارع آنها به زمین من نیاورد و كیفیت محصولات مرا خراب نكند.!"

همین تشخیص صحیح و درست كشاورز ، توفیق كامیابی در مسابقات بهترین غله را برایش به ارمغان آورد.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:5

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

از روی ظاهر در مورد افراد قضاوت نكنيد

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطارپایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند.

مرد به آرامی گفت: « مایل هستیم رییس را ببینیم .»

 منشی با بی حوصلگی گفت: « ایشان تمام روز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد. »

منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند.

اما این طور نشد. منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت: « شاید اگرچند دقیقه ای آنان را ببینید، بروند.»

رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود اهمیت علاقه ملاقات با آنها را نداشت. به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد، خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.

خانم به او گفت: « ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم؛ بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.» رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود ... او یکه خورده بود. با غیظ گفت: « خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد ، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود. »

خانم به سرعت توضیح داد :« آه ، نه. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم .» رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: « یک ساختمان! می دانید هزینه یک ساختمان چقدراست؟ ارزش ساختمانهای موجود در هاروارد هفت ونیم میلیون دلار است. »

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: « آیا هزینه راه اندازی دانشگاه نیزهمین قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟» شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم " لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی ایالت کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد

یعنی دومین دانشگاه برتر در تمام دنیا

نوشته شده توسط محمد در تاريخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:3

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

راز خوشبختی

کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزد.

پسرک چهل روز در بیابان راه رفت ، تا سرانجام بر فراز قلعه ای زیبا بر فراز کوهی رسید.

مرد فرزانه ای که پسرک می جست ، در آنجا می زیست .

اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس ، وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید.

تاجران می آمدند و میرفتند. مردم در گوشه و کنار صحبت میکردند، گروه موسیقی کوچکی نغمه های شیرین مینواخت و میزی از لذیذترین غذاهای بومی آن بخش از جهان ، آنجا بود. مرد فرزانه با همه صحبت میکرد ، و پسرک مجبور شد تا دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند.

مرد قرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برای او توضیح دهد و به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد باز گردد. سپس یک قاشق چای خوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : علاوه بر آن میخواهم از تو خواهشی بکنم. همچنان که میگردی، این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد.

پسرک شروع به بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر نمود و در تمام آن مدت ، چشمش به آن قاشق دوخته شده بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت.

مرد فرزانه پرسید : فرش های ایرانی درون تالار غذاخوری من را دیدی ؟

باغی را دیدی که خلق کردنش برای استاد باغبان ده سال زمان برد؟

متوجه پوست نبشت های زیبای خانه ام شدی ؟

پسرک شرم زده اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است. تنها دغدغه اش این بود که روغنی را که مرد فرزانه به او سپرده بود نریزد.

مرد فرزانه گفت : بنابراین برگرد و با شگفتی های من آشنا شو آگر خانه کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی.

پسرک قوت قلب گرفت ، قاشق را برداشت وبار دیگر به اکتشافات قصر پرداخت.

این بار تمامی آثار هنری روی دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد. باغ ها را دید ، و کوه های گرداگردش را و لطافت گل ها را ، ونیز سلیقه ای را که در هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت، هر آنچه را که دیده بود. با تمام جزئیات تعریف کرد.

مرد فرزانه پرسید : اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجایند ؟

پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است .

فرزانه ترین فرزانگان گفت: پس از این یگانه پندی که میتوانم به تو بدهم :

راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری ، و هرگز آن دوقطره روغن درون قاشق را از یاد نبری.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:53

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

در مورد شخص یا كاری عجولانه قضاوت نكنید

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت :درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

پسر چهارم گفت :نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها. پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفاییبهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

مبادا بگذارید درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

همیشه همینطوری نمیمونه که: زندگی گلابی تر از این حرفاست.

نتیجه ای كه از این داستان میگیریم این است كه ما گاهی زود در مورد افراد و یا كاری قضاوت میكنیم و وقتی زمان میگذرد به اشتباه خود پی میبریم. حال كسانی كه با وست ویژن دشمنی میكنند اگر آینده وست ویژن را میدیدند دیگر هیچ وقت با وست ویژن دشمنی و قضاوت ناعادلانه نمیكردند.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 18:25

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

حماقت

ابلیس وقتی نزد فرعون آمد. وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می كرد.

ابلیس گفت: آيا كسی میتواند این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید خوشاب بكند؟

فرعون گفت: نه

ابلیس به لطایف سحر، آن خوشه انگور را خوشه مروارید خوشاب ساخت.

فرعون بسیار تعجب كرد و گفت: این است استاد مردی، كه تو داری!

ابلیس سیلیی بر گردن او زد و گفت:

مرا با این استادی به بندگی حتی قبول نكردند، تو با این حماقت، دعوی خدایی چگونه می كنی ؟؟!!

این داستان كوتاه ولی آموزنده به ما میاموزد كه بعضیها چنان حماقتهایی میكنند كه نگو و نپرس. از جمله آقای شاكی كه با راه اندازی وبلاگ برای تخریب وست ویژن حماقت بزرگی مرتكب شده است ایشان نه تنها نمیتواند وست ویژن را تخریب كند بلكه با این كار، خود را در بین وست ویژنیها و هر خواننده ای كه وبلاگ ایشان را میخواند منفور كرده است.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 18:24

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

فرصتهای زندگی

زندگی پر از فرصت های دست یافتنی ميباشد.

 مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیبای کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر توانستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتوانی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری باشه، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتی خارج بشود. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. پسر جوان به خود گفت گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشد. به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کند و از در پشتی خارج بشود. برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگی پر از فرصت های دست یافتنی است. بهره گیری از بعضی هاش ساده است، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدهیم رد بشوند و بگذرند (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگر موجود نباشند. برای همین، همیشه اولین شانس رو از دست نبايد داد.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 18:23

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

شيشه عمر

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل كلاس درس آورد . وقتی كه كلاس رسمیت پیدا كرد استاد یك لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان كه با تعجب به او نگاه میكردند ، پرسید: آیا لیوان پر شده است؟

همه گفتند بله پر شده است.

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را كمی تكان داد تا ریگ ها به درون فضا های خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است ؟

همگی پاسخ دادند: بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتی شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای كوچك بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر كردند. استاد یك بار دیگر از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است ؟

دانشجویان همصدا جواب دادند: بله پر شده است .

استاد از داخل جعبه یك بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی كرد. آب تمام فضاهای كوچك بین ذرات شن را هم پر كرد.

این بار قبل از این كه استاد سوالی بكند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله پر شده.

بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت: این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی كه اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است.

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد: ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند كه در زندگی مهمند. مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چیزهای كوچك و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ، دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می كند .

نتیجه: پس بیایید شیشه عمر خود را با چیزهای مهم پر كنیم نه چیزهای بی اهمیت.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 18:12

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیكنند!

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت. در بین اصلاح گفتگوی جالبی بین آرایشگر و آن مرد در مورد خدا صورت گرفت.

آرایشگر گفت: من باور نمیكنم خدا وجود داشته با شد.

مشتری پرسید: چرا؟

 آرایشگر گفت: كافیست به خیابان بروی و ببینی. مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت. به محض اینكه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان با موهای ژولیده و كثیف دید. با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:

می دانی به نظر من آرایشگرها وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب كردم.

مشتری با اعتراض گفت: پس چرا كسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند.

آرایشگر گفت: آرایشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیكنند.

مشتری گفت: دقیقا همین است. خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیكنند! برای همین است كه اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 18:12

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

سعادت جاودانی

روزی مردی به قصد ملاقات با دانای راز و پرسیدن راز سعادت جاودان رهسپار سفری طولانی شد. او شنیده بود که در محل زندگی دانای راز برای هر کس باغچه ای وجود دارد که اگر بتواند آن باغچه را آبیاری کند به سعادت جاودان دست می يابد. او سفر خود را اغاز کرد و همین طور که در راه می رفت به گرگی رسید. ابتدا از آن گرگ ترسید و خواست پا به فرار بگذارد ولی با ناله گرگ باز گشت و دریافت که گرگ بسیار نحیف و رنجور بوده و از درد به خود می پیچید. سبب را پرسید و گرگ گفت که مدتهاست نتوانسته ام غذای مناسبی بخورم زیرا دردی در دندانم دارم که امانم را بریده ولی نمی دانم علت آن چیست. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نیز از او خواهم پرسید. گرگ موافقت کرد و مرد به راه افتاد.

و همینطور که می رفت در راه توان فرسای سفر به درختی رسید که می دید با آن که در باغ سر سبزی قرار دارد و همه اطرافش گل و چمن و طراوت است باز آن درخت خشکیده و بی ثمر است. کنجکاو شد و از او سبب را پرسید. درخت با ناراحتی گفت ای مرد من هم نمی دانم چرا این گونه است. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نیز از او خواهم پرسید. درخت موافقت کرد و مرد به راه افتاد.

در نهایت پس از پشت سر گذاشتن راهی طولانی و سخت مرد به محل زندگی دانای راز رسید و همانطور که گفته بودند باغچه های آدمیان را در آن پیدا کرد. سپس از دانای راز خواست تا به او اجازه دهد برای رسیدن به سعادت جاودان باغچه خودش را آبیاری کند. دانای راز باغچه مرد را به او نشان داد و مرد آن را آبیاری کرد و در هنگام بازگشت پاسخ مشکل درخت و گرگ را نیز از دانای راز پرسید.

مرد آهنگ بازگشت کرد.

در راه وقتی به درخت رسید درخت از او پرسید ای مرد آیا پاسخ مشکل مرا از دانای راز پرسیدی؟ مرد گفت آری و بدان که صندوقی در زیر ریشه های تو وجود دارد که مانع از رسیدن آب به آنها می شود و تو نمیتوانی از آب زلال چشمه استفاده کنی و سر سبز شوی. درخت گفت ای مرد آیا تو این نیکی را در حق من می کنی و ان صندوق را در می آوری؟ مرد قبول کرد و پس از بیرون آوردن آن صندوق از خاک مشاهده کرد که درون آن پر از سکه های طلا و زر است. درخت که جانی دوباره گرفته بود. به مرد گفت ای مرد اگر تو به اینجا نمی آمدی و پیغام مرا به دانای راز نمی رساندی و این صندوق را از زیر ریشه های من بیرون نمی آوردی من هرگز دوباره نمی توانستم سرسبز و شاداب شوم. پس به نشانه سپاس گذاری از تو می خواهم که این صندوق با همه آنچه درون آن هست را برداری و با آن زندگی سعادت مندی برای خودت بسازی. ولی مرد به یاد باغچه اش افتاد و گفت: نه! من باغچه خودم را آبیاری کرده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسید و نیازی به طلاهای این صندوقچه ندارم.

آن گاه مرد به راهش ادامه داد به گرگ رسید. گرگ پرسید ای مرد آیا پاسخ سوال مرا از دانای راز پرسیدی؟ مرد گفت بلی و بدان که تو روزی از رودخانه ماهی صید کرده ای که در شکم آن گوهری گرانبها بوده است و آن گوهر در بین دندانهای تو مانده و سبب رنجش تو را فراهم کرده است. گرگ گفت ای مرد حال که پاسخ مشکل مرا می دانی بیا و این گوهر را از بین دندانهای من بیرون بیاور تا من بتوانم از این پس به راحتی غذا بخورم. مرد قبول کرد و پس از بیرون آوردن گوهر مشاهده کرد که آن تکه جواهر به راستی گوهر گرانبهایی است و درخشش خیره کننده ای دارد. سپس گرگ به مرد گفت ای مرد اگر تو پاسخ مشکل مرا از دانای راز نمی پرسیدی و این گوهر را از دهان من بیرون نمی آوردی من نمی توانستم دوباره به راحتی غذا بخورم پس به نشانه سپاس این گوهر را به تو می دهم تا زندگی خود را با آن سعادت آمیز سازی.

مرد باز به یاد باغچه خود و پاسخی که به درخت داده بود افتاد و گفت: نه! در راه من درختی بود که او نیز همین درخواست را از من داشت ولی من باغچه خودم را آبیاری کرده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسید.

در این هنگام ناگهان گرگ جستی ناگهانی زد و مرد را به نیش کشید و پس از مدتها شکمی از عزا درآورد!

سپس خطاب به آن مرد گفت کسی که نتواند از سعادتهایی که بر سر راهش قرار می گیرد بهره ببرد بی شک خود به سعادتی برای دیگران تبدیل خواهد شد ...

نتيجه گيری از اين داستان بر عهده خود شماست.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 11:8

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را تغییر دهد....!

در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.

او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد. با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.

روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد. یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد، با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.

پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،

اما...

تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.

با تعجب به پرستار گفت: جلوی این پنجره که دیواره !!! چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟

پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند. شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.

بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید

 ....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...

اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید، بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.

انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.

انسانها عمل شما را فراموش می کنند.

اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.

به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را میسازند.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 18:6

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

شکی که انسان را عوض میکند!

مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز اورازیر نظر گرفت.

متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یك دزد راه می رود، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند پچ پچ می كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضی برود و از او شكایت كند.

اما همین كه وارد خانه شد تبرش راپیدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه میرود ،حرف میزند و رفتار می كند.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 18:3

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

پیله ابریشم

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.

از این داستان نتیجه میگیریم كه ما نیز باید در كارهای خود صبر و حوصله داشته باشیم و اگر لازم باشد برای آموزش ساعتها وقت بگذاریم تا در زندگی موفق شویم.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 18:2

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

لیوان را زمین بگذار

 استادی در شروع كلاس درس لیوانی پر از آب را به دست گرفت آن را بالا برد تا همه ببینند بعد از شاگردان پرسید:

" به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟"

شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ......

استاد گفت من هم بدون وزن كردن نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است:

اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همینطور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟

شاگردان گقتند هیچ اتقاثی نمی افتد.

استاد پرسید:

اگر آن را چند ساعت همینطور نگه دارم چه؟

یكی ار شاگردان گقت:

دستتان كم كم درد می گیرد

" حق با توست . حالااگر  یك روز تمام آن را نگه دارم چه؟ "

شاگرد دیگری جسارتا گفت:

"دستتان بی حس می شود

عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار می گیرد و فلج می شویدو مطمئنا كارتان  به بیمارستان خواهد كشید"

و همه شاگردان خندبدند.

استاد گفت:

"خیلی خوب است اما آیا در این مدت وزن لیوان تغییر كرده است؟

شاگردان جواب د ادند: نه

" پس چه چیز باعث درد عضلات  می شود؟ در عوض من چه كنم؟

شاگردان گیج شدند. یكی از آنها گفت : " لیوان را زمین بگذارید".

استاد گفت : " دقیقا ! مشكلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید ، اشكالی ندارد.

اما مشكل وقتی به وجود می آید كه تصمیم میگیریم مشكلاتمان را، چه سبك چه سنگین مدتها در ذهن نگه داریم.

منبع: تيم آموزشی وست ويژن

نوشته شده توسط محمد در تاريخ دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 17:58

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

روزی در دادگاه خانواده مردی را دیدند كه مصمم میخواست همسرش را طلاق دهد.

از او علتش را پرسیدند؛

جواب داد: «زن من همسر بسیار خوب و فداكاری است. من قبل از ازدواج انسان بسیار پست و بیسوادی بودم و هیچ كس مرا به عنوان یك انسان متشخص نمی پذیرفت. اما زن فداكارم مرا راهنمایی كرد. باكمك او درس خواندم و لیسانس هم گرفتم، آداب رفت و آمد و برخورد های اجتماعی و حرف زدن را به من آموخت. خلاصه خیلی مرا كمك كرد.»

همه حاضرین كه متعجب شده بودند از او پرسیدند: «اگر همسرت انقدر كه میگویی خوب است پس چرا می خواهی طلاقش بدهی؟؟»

پاسخ داد: «چون الان فكر می كنم او دیگر در شان و مقام من نیست!!»

این حكایت بعضی از نتوركرهاست.

هنگامی كه وارد سیستم می شوند هیچ چیز از نتورك نمی دانند. با كمك لیدر هایشان همه چیز این نوع تجارت را می آموزند از هشت سنگ بنای اصلی گرفته تا استراتژی های مهم در نتورك ماركتینگ.

اما به محض اینكه چند تا زیرمجموعه می آورند، دیگر لیدرشان را تحویل نمی گیرند.

همیشه یادمان باشد مجموعه مان را با لیدرهایمان بنا كرده ایم.

یادمان باشد كه راه و رسم نتورك را از لیدر هایمان آموخته ایم.

پس صادقانه زحماتشان را ارج نهیم. هر چند که آنها احتیاجی به اینکار ندارند.

منبع: وست ویژن کیمیا

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 10:12

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

 

نتيجه گيری بر عهده خواننده ميباشد.

 طناب

روزی جوان كوهنوردی تصمیم گرفت كه از كوه بلندی بالا بره.

و چون می خواست تمام افتخار این صعود رو به تنهایی نصیب بشه هیچ كسی رو همراه خودش نبرد.

بنابراین به تنهایی به سمت قله ی كوه حركت كرد!

بعد از ساعت ها كه جوان داشت به قله ی كوه نزدیك می شد ناگهان یكی از پاهاش لغزید و به سمت پایین پرت شد كه ناگهان طنابی كه از اون كمك می گرفت به دور كمرش بسته شد و بین زمین و هوا معلق موند.

فریاد زذ: خدایا كمكم كن!

ناگهان صدایی در آسمان پیچید!

آیا از من كمك می خواهی؟

جوان گفت: بله.خدایا كمكم كن.نجاتم بده!

خداوند گفت؟ آیا یقین داری كه من می توانم تو را نجات دهم؟

جوان گفت: بله ایمان دارم.نجاتم بده!

خداوند گفت پس طنابی را كه به دور كمرت است رها كن!!!

برای چند لحظه ای سكوت همه جا را فرا گرفت!

فردای آن روز جسد یخ زده ی جوان را در حالی كه طنابی را محكم در دستش گرفته بود پیدا كردند در حالی كه چند قدم بیشتر با زمین فاصله نداشت!

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 10:8

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

معجره نوار قرمز

 یکی از صاحبان صنایع انگلستان در قرن هجدهم، برای افزایش بهره وری کارخانه تازه تاسیسش، دست به ابتکار جالبی می زند.او روزی به کارخانه نو بنیاد خود میرود و با خود سه قرقره به رنگهای زرد، سبز و قرمز می برد. کاگرها از دیدن این نوارها تعجب می کنند، روز بعد که کارگرها به سر کار می ایند، مشاهده می کنند به هر یک از دستگاهها یک تکه نوار به یک رنگ از رنگهای یاد شده بسته شده ، علت آنرا جویا می شوند.

 بعد از چند روز مشخص می شود کارفرما نوار سبز را برای ماشینهایی که تولید متوسطی داشتند، بر گزیده است. برای دستگاههایی که تولید شان کمتر از میزان متوسط بوده نوار زرد و برای ماشینهایی که تولید شان از حد متوسط بیشتر بود نوار قرمز در نظر گرفته است. در ضمن به کارگران گفته شده بود که وجود این نوارها ، هیچگونه تاثیری در دستمزد آنها تحت عنوان پاداش یا تنبیه نداشته است و تنها به منظور این که از میزان تولیدش اگاهی یابد، در نظر گرفته شده است و اطمینان لازم را از این جهت به آنها داد.

با اتخاذ این تد بیر ساده و بدون هزینه، تغییر شگفتی درتولید و بهره وری کارگران به وجود آمد طی دو ماه تمامی دستگاه ها و ماشین آلات کارخانه مجهز به نوار قرمز شد ند. وجود نوارها باعث شده بود هر کسی مراقب میزان کار خود باشد و سعی کند طبق موازین استاندارد در زمان معین بازدهی مطلوبی از تولید محصول ترائه نماید . جدای از این موضوع این کار باعث شده بود هر کار گر برای خود معیار و ضابطه ای جهت تولید پیدا کند و نیز کارش از هیجان بیشتری برخوردار باشد.

  منبع: se7en-vision

نوشته شده توسط محمد در تاريخ یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 18:52

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت

بياييد ما نيز مثل حكايت پسر بچه ايمان بياوريم و نماز را از ياد نبريم.

حكایت كنند كه عالم بزرگ «بایزید بسطامی» در كودكی بسیار باهوش و زیرك بود. پدرش او را نزد یكی از علما فرستاده بود تا در آنجا قرآن را حفظ كند. هنگامی كه بایزید این آیه را حفظ كرد كه خداوند در آن می فرماید:

{یا ایها المزمل قم اللیل الا قلیلا} مزمل/1

»ای جامه به خود بیچیده، شب را به جز اندكی از آن بیدار بمان».

نزد پدرش آمد و گفت:

- پدر جان، مقصود از»مزمل» در این آیه چیست؟

پدر در جواب گفت:

- مقصود، پیامبر گران قدر ما حضرت محمد صلی الله علیه و سلم است.

پسر دوباره پرسید:

- پدر جان، چرا شما مثل پیامبر برای نماز شب بر نمی خیزی تا بخاطر خدا چند ركعت نماز بخوانی؟

پدر جواب داد:

- پسر عزیزم، خداوند حضرت محمد صلی الله علیه و سلم را امر كرده كه شب را برخیزد و نماز شب را تنها برای او اختصاص داده نه به تمام مسلمانان.

پسر به این سخن پدر قانع شد و به حفظ قرآن پرداخت تا به این آیه رسید كه خداوند می فرماید:

{إن ربك یعلم انك تقوم أدنی من ثلثی اللیل و نصفه و ثلثه و طائفة من الذین معك}

» پروردگارت می داند كه تو و گروهی از كسانی كه با تو هستند، نزدیك به دو سوم شب یا نصف شب و یا یك سوم آن را به نماز می ایستند«.

وقتی این آیه را حفظ كرد نزد پدرش برگشت و گفت:

- خداوند در كتاب گران قدرش یاد آور شده كه گروهی از مسلمانان به همراه پیامبر صلی الله علیه و سلم شب ها برمی خواستند و نماز شب می خواندند. بگو ببینم این گروه چه كسانی بودند؟

پدر گفت: پسر عزیزم، آنها یاران رسول الله صلی الله علیه و سلم بودند.

پسر دوباره پرسید:

- پدر جان چرا شما مثل پیامبر خدا رفتار نمی كنید و همان كاری را كه آنها می كردند نمی كنید؟ چه خیر و بركتی می تواند در ترك اعمال پیامبر صلی الله علیه و سلم و اصحاب گران قدرش باشد؟!

پدر جواب داد:

- به خدا قسم راست گفتی پسر عزیزم. پس خیر و بركت در پیروی از رفتار و كردار رسول خدا و یاران اوست؟ قول می دهم كه از این به بعد نماز شب را ترك نكنم. خداوند هم به خاطر ایمان قوی و ثبات عقیده ات به تو بركاتش را عنایت بفرماید.

و از آن شب به بعد پدر هر شب برای ادای نماز تهجد بخاطر رضای خدا و پیروی از سنت رسول الله صلی الله علیه و سلم بیدار می شد.

یك شب « بایزید « از خواب بیدار شد و پدرش را دید كه نماز می خواند. بنابراین منتظر ماند تا نمازش را تمام كرد، سپس رو به پدر كرد و گفت:

- پدر جان از تو می خواهم كه وضو گرفتن و نماز خواندن را به من یاد بدهی تا با تو نماز بخوانم.

پدر گفت:

- برو بخواب پسرم. تو هنوز خیلی كوچكی.

بایزید در جواب گفت:

- پدر جان، من در روز قیامت در برابر پروردگارم حاضر خواهم شد. همان روزی كه «نه مال به درد انسان می خورد و نه فرزند، مگر كسی كه با قلب سالم و پاك به نزد الله برود«.

پس آیا تو راضی می شوی كه به پروردگارم بگویم من از پدرم خواستم كه طهارت و وضو را به من بیاموزد تا با او نماز بخوانم ولی او قبول نكرد و به من گفت كه تو هنوز كوچكی؟!

پدر گفت:

- به خدا قسم راضی نمی شوم و دوست هم ندارم. بیا تا طهارت و وضو را به تو یاد بدهم تا با من نماز بخوانی.

و بدین ترتیب بایزید بسطامی از همان آغاز كودكی نماز شب می خواند.

نوشته شده توسط محمد در تاريخ سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 16:7

نظرات شما نشان دهنده شخصيت شماست پس مراقب شخصيت خود باشيد. لينك ثابت